لالایی - تاریخ: 1396/6/27 ساعت: 21:15
لالا لالا لالا لایی ، نمونده فرصتی مادر به قربون دو چشمونت ،عجب عشقی داری مادر لالا لالا گل زیره ، مادر خوابش نمیگیره یه دردی داره تو جونش ،آخه آروم نمیگیره لالا لالا گل آلو نهال سیب و زردآلو مادر دردت به جون من ،شفا دهیا خدا یا هو لالا لالا گل مریم دارم میبینمش هر دم که مثل شمع ،روشن میکنه،آب میشه ...
روزهــاﮮ دِلـــــتـَنگـﮯ - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 0:29
وقتي بچه بوديم، مادرم يک عادت قشنگ داشت: وقتي توي آشپزخانه غذا مي پخت براي خودش يواشکي يک پرتقال چهارقاچ مي کرد و مي خورد. من و خواهرم هم بعضي وقت ها مچش را مي گرفتيم و مي گفتيم: ها! ببين! باز داره تنهايي پرتقال مي خوره. و مي خنديديم. مادرم هم مي خنديد. خنده هايش واقعي بود اما يک حس گناه همراهش بود
کلینیک خدا... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:15
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه مهربانی نیاز دارم،تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود ...و آنها دیگر نم...
همیشه... این واژه لعنتی... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:15
به یکباره مادررفت. هرگز نخواهمش دید ، روزها گذشت ، هفته ها گذشت ، ماه ها گذشت ، سال ها را می شمارم پس چرا تازه ای ؟ رفتنت بوی کهنگی نمی دهد ،کاش کهنه می شد غم ندیدنت . مادر رفت و من دلتنگ شنیدن صدایش حتی از پشت تلفن ، از راهی دور. کاش بودی ، این همه شتابت برای چه بود؟ چه زود حسرت نداشتنت را تجربه ام...
تنفر... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
وقتی نسبت به یه نفر احساس تنفر داری ینی اون یه نفر توی قلبت مرده دعا میکنم کسی توی قلبتون نمیره
تلخ شدم... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
تــلـــــــــخ مـنـم !هـمـچـــون چــــــــــای ســرد ؛ کــــــه نـگــــاهـش کــــــرده بـاشــــی سـاعـات طــولـــانـی . . . و نـنـوشـــیـده بـاشـــــیتـلــــخ مـنــــــــــم ؛ چـــــــــای یـخکــــه هـیـچـکـــــس نـدارد هـــوسش را . . .
پست ثابت... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
شاید تغییر نام دیگر زندگی باشد... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
هيچكس از آينده خبر ندارد ، مردي كه امروز با عجله توي مترو از تو ساعت پرسيد شايد يك ماه بعد به نام كوچكش او را صدا بزني ، شايد دختري كه امروز با او قدم ميزني و بستني ميخوري ، چند سال بعد خسته و كالسكه به دست از رو به سمتت بيايد و تو سرت توي كيفت باشد و با تنه از كنارش رد شوي ، شايد او برگردد تو هم بر...
خوشبختی... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش... که حسش نمیکنیم... چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، خوشبختی بود... دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن ، خوشبختی بود... خنده های کودکیهامان ، شیطنت ها ، آهنگ های نوجووانیمان ، خوشبختی بود.... اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم... چای را به غر ...
قشنگه...بخونیدش - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود، با کلاسی بود. با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی آقا کریمی چپانده شدم آن تو. لای آن همه بچه ای که سلول های خاکستری مغزشان از سوراخ گوش های بلبلی شان سر ریز می کرد. لای آن همه بچه ای که توی خانه شان کومودور داشتند، ساعت ماشین حساب دار می بستند و سر...
خوبم...چون این درد لعنتی باهام یکی شده... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
من چه قدر بدم؟؟؟ - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:14
مادر! جقد دلم تنگت شده ... کاش بودی تا باهات حرف میزدم ازت سوال میکردم ؟ راستی چقد من آدم بدیم؟ اندازه اسمونا؟ اندازه کوهها؟ اندازه مهربونیت؟ اندازه صبرت یا گذشتت؟ مادر جونیم چرا خوبیها رو بهم یاد ندادی ؟ نمیگی مردم حرف دربیارن بعضی وقتا دیگه نمیفهم چی خوبه چی بد... ادما چه موجوداتی هستند، گاهی مهرب...
ای کاش... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:13
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم! ببرم بخوابانمش! لحاف را بکشم رویش! دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم! حتی برایش لالایی بخوانم، وسط گریه هایش بگویم: غصه نخور خودم جان! درست می شود!درست می شود! اگر هم نشد به جهنم... تمام می شود... بالاخره تمام می شود...!!!
تموم شد... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:13
خیلی میترسم... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:13
هوایی شدم... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:12
به دادم برس... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:12
خدایا چقدر سخت است خواستن و نتوانستن ... دویدن و نرسیدن ... به دیروز فکرکردن و به فردا نرسیدن ... بغض درگلو خوردن ودم نزدن ... سیل اشک جاری شدن وگریه نکردن ... غم و غصه داشتن وبه ناچار خندیدن ... خدایا به دادم برس ...
دوست دارم... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:12
میان تمام نداشتن ها دوستت دارم ... شانس دیدنت را هر روز ندارم ، ولی دوستت دارم... وقتی دلم هوایت را می کند حق شنیدن صدایت را ندارم ولی دوستت دارم... وقتهایی که روحم درد دارد و می شکند شانه هایت را برای گریستن کم دارم ولی دوستت دارم... وقت دلتنگی هایم آغوشت را برای آرام شدن ندارم ولی دوستت دارم... آر...
مامان گلم... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:11
سلاممادر مامان خوبم زودرفتی گلموایندلمکسی رونداره،میدونی تاآخرعمرچشامواست میباره؟ چهحسیدارم امشب من نمیدونم چراامامیدونم کهتورومیخوام ولی نیستی ومنتنهام همیشه توآغوشتیه حس خوبی داشتم،من این شبهابرای خواب،مادرلالایتروکم دارم مامانینوازشم کن بادستای پرمهرت مثل قدیما،الهی من فدای اوننگاهمهربونت شم میدو...
نامه ای زیبا و عاشقانه يك مادر به فرزندش... - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 8:11
فرزند دلبندم! اين نامه را به تو مى نويسم، به تو كه آينده منى! عزيزم....زيباترينم.... روزى كه تو را در درونم حس كردم.... نه آزمايش داده بودم.... نه فرشته ها برام خبر آوردن..... فقط صبح احساس كردم نقطه اى سپيد درونم مى جوشه... حس گرمى رگهامو پر كرده بود. هيچ كس باور نكرد حرفمو اما مى دونستم دارممادر م...

برچسب‌های مرتبط

کلینیک خدا | كلينيك خدا | کلینیک خدادوست | به کلینیک خدا رفتم | کلینیک دکتر خدادوست | کلینیک دکتر خدادوست شیراز | پاورپوینت کلینیک خدا | به كلينيك خدا رفتم | کلینیک چشم پزشکی خدادوست شیراز | کلینیک چشم دکتر خدادوست