
مادر! جقد دلم تنگت شده ...
کاش بودی تا باهات حرف میزدم ازت سوال میکردم ؟
راستی چقد من آدم بدیم؟
اندازه اسمونا؟ اندازه کوهها؟ اندازه مهربونیت؟
اندازه صبرت یا گذشتت؟ مادر جونیم چرا خوبیها رو بهم یاد ندادی ؟
نمیگی مردم حرف دربیارن
بعضی وقتا دیگه نمیفهم چی خوبه چی بد...
ادما چه موجوداتی هستند، گاهی مهربون گاهی نامهربون
گاهی خوب گاهی بد گاهی باگذشت و گاهی سنگدل و بیرحم ...
و چهبد قضاوت میکنن و با زبونش چی دلایی رو ترک میدن اونم چه ترکی! قلبت دو نیم میشه
مادرجونیم بهم یاد دادی مهربون باشمحتی با گنگشکک لبه شاخه ..
یادته بچه بودم برات شعر میخوندم : گنگشککه خجسته بالای درخت نشسته
چشاشو ببین چی ریزه نوکش و ببین چه تیزه میاد پایین اب میخوره میره بالا تاب میخوره ....
تو حتی مهربونی به پرنده ها رو بهم یاد دادی بهشون دونه بدم که گرسنه نباشن ..
یادم نمیاد بهم اشک تمساح یاد داده باشی
یادم نمیاد حاشا کردن و بهم یاد داده باشی
مادرجون! این دنیا که عجیب و غریبه اون دنیا چه طور؟؟؟؟؟؟
برچسب: من چه قدر دوست دارم خدا,من چه قدر خوشبختم,من چه قدر زیبا هستم,من چه قدر بدبختم,من چه قدر خوشگلم,من چه قدر دوستت دارم خدا,هوش من چه قدر است,من قدر الساعات الاثنى عشرة ؟,من قدرني صرت لعيونه فدا,من قدرتمندم,
نویسنده: بهنام اکبری