
خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش...
که حسش نمیکنیم...
چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم ، خوشبختی بود...
دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن ، خوشبختی بود...
خنده های کودکیهامان ، شیطنت ها ، آهنگ های نوجووانیمان ، خوشبختی بود....
اما ، ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم...
چای را به غر غر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است ، سرد یا داغ است...
زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم...
گفتند : ساکت ، مردم خوابیده اند و ما ، غر غر کردیم و توپمان را محکمتر به دیوار کوبیدیم ،
خوشبختی را ندیدیم یا ، نخواستیم ببینیم شاید
، اما ، حالا ، رفیق جانم ، هر کجا که هستی ، هر چند ساله که هستی ،
با تمام گرفتاریهای تمام نشدنی که همه مان داریم ، امروز را ، قدر بدان ،
خوشبختی های کوچکت را بشناس و بفهم و باور کن ،
هر روز را بهانه کن ، برای بوییدن دامان مادرت که هنوز داریش ،
برای بوسیدن دست پدرت که هنوز نمیلرزد ، هنوز هست ،
بهانه کن برای به آغوش کشیدن یک دوست ، برای تقدیم یک شاخه گل به عزیزترین هایت،
رفیق جانم ، خوشبختی ها مانا نیستند ، اما ، میشود تا هستند زندگیشان کرد ،نفسشان کشید....
یادمان باشد ، بزرگترین خوشبختی عشق است ،
پسآن را به کسانی که دوستشان داریم هدیه کنیم،بی منت ؛ بدون چشم داشت..."
برچسب: خوشبختی یعنی,خوشبختی چیست,خوشبختی حمید عسکری,خوشبختی احسان خواجه امیری,خوشبختی یعنی اینکه,خوشبختی زیر پوست من,خوشبختی امیر فرجام,خوشبختی میثم ابراهیمی,خوشبختی شعر,خوشبختی حمید عسکری البوم,
نویسنده: بهنام اکبری